محمد حسن خان اعتماد السلطنه
933
تاريخ منتظم ناصرى ( فارسى )
ارزن الرّوم رسيد و در بيست و چهارم همين ماه به طرف ايروان حركت كرد و پس از هفت روز به قارص آمد و در دهم ماه صفر به اطراف ايروان نزول نمود و روز دوازدهم صفر باد و طوفان سختى هوا را تاريك كرد به قسمى كه قلعهء ايروان از شدّت گرد و غبار پيدا نبود ، جلودار سلطان كه در جلو حركت مىكرد به پاى قلعهء ايروان رسيد و به سلطان گفت بايد تأمّل نمود تا قشون برسند و الّا خطر در كار است و احتمال مىرود كه سلطان مقتول يا اسير گردد ، سلطان از روى خشم به او گفت روزى كه مقدّر است و بايد بميرم خواهم مرد ، در اين بين توپهاى قلعه شليك كردند و چند گلوله به اطراف سلطان بر زمين خورد ، سلطان پياده در كمال اضطراب به جانب اردوى خود كه در محل معروف به خونگار تپّه بود رفت . روز نوزدهم صفر خود سلطان به شخصه با سرداران به طرف شهر حمله بردند و پيشخدمتها در اطراف سلطان جامهاى شربت به دست گرفته هركس سرى مىآورد به جاى آب از آن شربت به او مىدادند و جرّاحان ماهر در حوالى سلطان مستعد ايستاده كه هركس مجروح شود به معالجهء جراحت آن بپردازند ولى با سعى زياد و تهيّه كامل ، آن روز فتح ميسّر نشد ، روز بيست و يكم صفر شخصى از طرف طهماسب قليخان حاكم ايروان به حضور سلطان آمده خواهش هشت روز متاركه كرد ولى سلطان قبول ننمود روز بيست و سيّم صفر دروازهء شهر ايروان را باز كردند حاكم شهر و امير گونه خان سردار شمشيرهاى خود را حمايل كرده بطور معذرت به حضور سلطان آمدند و از آنجا كه امير گونه خان باطنا سنّى بود و در خفا با ملازمان سلطان راه داشت و خيانت به دولت شاه صفى كرده طهماسب قلى خان حاكم را به تبعيّت سلطان ترغيب نموده به پاداش اين خدمت سلطان او را يوسف پاشا ناميد و طوقى بر گردن و شمشير مرصّعى به كمر او بست و بطور تمسخر از امير گونه خان پرسيد كه چه شده است كه چهار ماه است من به قصد جنگ با ايران حركت كردهام و شاه صفى مثل نسوان از جاى خود برنخاسته است امير گونه خان گفت چون شمشير شما برّنده است و اسب شما نجيب است شاه صفى چگونه جرأت مقاومت با سلطان دارد . بالجمله امير گونه خان در ازاى خدمتى كه به سلطان كرده بود به حكمرانى حلب نايل گرديد و فتح ايروان كه به خيانت ميسّر شده بود نه به شجاعت طورى سلطان را مغرور ساخت كه پيشخدمت خاصّهء خود را به اسلامبول